Learn Before
Poem icon
Poem

بخش ۱۵ - آغاز داستان / Section 15 - The Beginning of the Story

متن و ترجمه / Text and Translation

کنیزی بود قیصر را در ایوانکه بودش مشتری هندوی دربان
There was a handmaiden for Caesar in the palace,
نبودی آدمی در روم و بغدادبه زیبایی آن حور پری زاد
Who had as a suitor a dark-skinned gatekeeper.
لبش جان داروی دلبستگان بودمفرح نامهٔ دلخستگان بود
There was no human in Rome or Baghdad
دهانش پر شکر چون نقل دانیچه گویم پستهٔ چون ناردانی
As beautiful as that fairy-born houri.
هزاران خوشهٔ مشکین به مویشچو خوشه سرکشیده گرد رویش
Her lips were the life-remedy of lovers,
ز مشک تازه یک یک موی شستهبه آب زندگانی روی شسته
They were a book of joy for the heartsick.
ز ابرو طاق بر گردون فکندهز گیسو مشک بر هامون فکنده
Her mouth was full of sugar like a sweetmeat dish,
حریر عارضش نرمی خز داشترخش گلنار و گل را رنگرز داشت
What can I say of her pistachio-like lips, red as pomegranate seeds?
در ایوان شد شه قیصر به شب گاهنشسته بود آن بت روی چون ماه
Thousands of musky clusters were in her hair,
چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دیددل خود مست یک یک جای او دید
Stretching like clusters of grapes around her face.
به چربی گفت جانا در برم کشبه نقد ی بوسه ای دو بر سرم کش
She had washed each hair with fresh musk,
کنیزک پیش شاه برجست از جاینهادش همچو گیسو روی بر پای
And washed her face with the water of life.
شه از قندش شکر را بار می کردشکر می خورد و دیگر کار می کرد
With her eyebrows, she cast an arch over the heavens,
چو شه بر تل سیمین برد خیمهشد از یاقوت ، درج در دو نیمه
With her tresses, she spread musk over the desert.
درآمد آب گرم از باد گیریشکر در لب گداخت و ریخت شیری
The silk of her cheek had the softness of beaver-fur,
چو شیر و شکرش هر دو بسر شدکنیزک یکسر از شه بارور شد
Her face was the dyer of pomegranate flowers and roses.
پس از یک هفته کاری بود رفتهکه شه شد دور از آن ماه دو هفته
At nightfall, King Caesar entered the palace,
برون شد از جزیره همچو بادیکه پیکی در رسیدش بامداد ی
Where that idol with a face like the moon was seated.
که کافر عزم شهر روم داردبه ترسا قصد نامعلوم دارد
When the King saw her beautiful face,
شه آن بت را رها کرد و برون شدبه دریا رفت و زو صد جوی خون شد
He found his heart intoxicated by her every feature.
چو اسکندر به آب زندگانیبه سنبل آمد آن جمشید ثانی
Softly he said: 'O beloved, draw me into your embrace,
سپه چون مور جمله زیر فرمانشه قیصر به کردار سلیمان
Bestow a kiss or two upon my head immediately.'
در و دشت از سپاه او سیه شدز بیم شاه رنگ از روی مه شد
The handmaiden leaped up before the king
در آهن غرق کرده همچنان سممگر چشم ، از دو گوش اسب تا دم
And, like her long tresses, laid her face at his feet.
سپه چون کوه می شد فوج بر فوجچنانکه از روی دریا موج بر موج
The King loaded sugar from her sweetness,
ز لشکر پشت ماهی شد شکستهشکم را باز برآورد خسته
Tasting sugar and engaging in intimacy.
نمی افکند جوشن بیم آن بودولیکن پای گاوی در میان بود
When the King pitched his tent upon the mound of silver,
چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزکبنازیدی به فرزند مبارک
The casket of rubies was split in two.
که گر من مادر فرزند گردمچو شاخ سبز نیرومند گردم
Warm water poured from the wind-catcher,
چو شاخ سبزم آرد میوه دربارز بی برگی برون آیم به یکبار
Sugar melted on the lips and poured out milk.
وگر بی میوه شد شاخ سرافرازبسوزد تا بماند بارکش باز
When both the milk and sugar were finished,
کنون بنگر که چرخ حقه کردارچگونه مهره گردانید در کار
The handmaiden became pregnant by the King.
شه قیصر یکی خاتون زنی داشتکه دل از رشک او ناروشنی داشت
After one week, an event occurred
کنیزک بود ملک خود هزارشوزان صد خادم و صد پیشکار ش
That took the King away from that moon of two-weeks.
ز قارون کم ندیدی نعمت خویشز قیصر بیش دیدی حرمت خویش
He went out from the island like the wind,
رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دربه مه در ننگرستی از تکبر
For a messenger arrived to him in the morning.
ز شیرینی چو شکر تلخ کش بودجهان بر وی ز شیرینی ترش بود
Saying: 'The infidel intends to attack the land of Rome,
ز کار آن کنیزک آگهی داشتهمی بر کار او اندیشه بگماشت
Having unknown designs against the Christians.'
که گر او را ز قیصر بچه آیدهمه کار منش بازیچه آید
The King left that idol and departed,
ز گردون برتری جوید دماغشبه پیش آفتاب آید چراغش
He went to the sea, and from him a hundred rivers of blood flowed.
شود از تر مزاجی پای کوبیببندد دست من بر خشک چوبی
Like Alexander seeking the water of life,
چو من این دم ز آتش دود بینمگر این آتش نشانم سود بینم
That second Jamshid set forth toward the battlefield.
چو چوبی را توانی ساخت تختیاگر تو خوار بگذاریش لختی
The army, like ants, were all under his command,
به غفلت چون برآید روزگاریشود آن چوب تخت آنگاه داری
King Caesar acting like Solomon.
خرد را رهنمون باید گرفتنچنین کاری کنون باید گرفتن
The valleys and plains turned black from his army,
چو یاری خواهی از یاری که بایدبه وقت خویش کن کاری که باید
From fear of the king, the color fled from the face of the moon.
کنیزی را بر خود خواند بانوکه درمانی بساز و گیر دارو
Drowned in iron armor, even the hooves,
به حلوا کن همی داروی این دردشکر لب را بده حلوا و برگرد
Except for the eyes, from the horse's ears to its tail.
مگر زین دارو آن مرغ سبکدلبیندازد بچه چون مرغ بسمل
The army moved like mountains, troop after troop,
کنیزک همچو گردون پشت خم دادچو صبحی خنده زد و انگاه دم داد
Like waves upon waves on the surface of the sea.
که گر دارد رخم چون غنچه آن ماهچو گل خونش بریزم بر سر راه
Under the weight of the army, the back of the fish was broken,
بگفت این وز پیش آن فسونگرپری رخ شد برون چون حلقه بر در
Turning its weary belly upward.
چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماهنداد آن گفت را در گوش دل راه
The armor was not cast off, out of fear,
که گر امروز گیرم سست این کاربه صد سختی شوم فردا گرفتار
But the foot of the bull was involved.
نباید کرد بد با بی گناهینباید کند خود را نیز چاهی
When Caesar departed, that beautiful handmaiden
گنه نبود بتر زین در طبیعتمکن با بی گناهی این صنیعت
Rejoiced and felt proud of the blessed child.
دل قیصر اگر گردد خبردارمرا در خون بگرداند چو پرگار
Saying: 'If I become the mother of his child,
ز قفل غم دلش در بند آمدبه پیش مادر فرزند آمد
I shall become strong like a green branch.
که از خاتون شنیدم پاسخ امروزکه داری در شکم دری شب افروز
When my green branch brings forth fruit,
مرا از درد تو فرمود بانوکه آن در را فرود آرم به دارو
I shall emerge from barrenness all at once.
دل من بسته دارد با خدا کارنی ام این بی وفایی را وفادار
But if the proud branch remains fruitless,
چرا با کودکی گردم فسون سازکه گردد آن فسون آخر به من باز
Let it burn, so that only the burden-bearer remains.'
دلی کاو خویش را نبود نکوخواهبه زودی چشم بد یابد بدو راه
Now behold how the wheel of fate, like a juggler,
کنون من راز خاتون با تو گفتمبسی از پرده بیرون با تو گفتم
Turned the game-pieces in this affair.
ز کار تو غمی بسیار خوردمز تو بر جان خود زنهار خوردم
King Caesar had a chief wife,
چنان باید که فرمانم بری توبکوشی تا ز فرمان نگذری تو
Whose heart was darkened with jealousy.
ترا در خانهٔ خود جای سازمز رویت خانه شهر آرای سازم
She owned a thousand handmaidens herself,
بیندازم ترا در خانه بستربیایم چون قلم پیش تو بر سر
And of them, a hundred servants and a hundred attendants.
بسازم کار تو پنهان ز خاتونکه تا گل بشکفد از غنچه بیرون
She saw her wealth as no less than Korah's,
چو گل بشکفته شد برگیرم او راکجا من با دو پستان شیرم او را
And saw her honor as greater than Caesar's.
ازین شهرش به شهر خود برم منبه شیر و شکرش می پرورم من

0

1

Poem icon
Updated 2026-08-30

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related